یکی میگفت : " بی معرفت ". یکی میگفت :"اصلا تو زنده ای ". یکی میگفت :
" تو فقط بلدی وبلاگ آپ کنی ؟ "
اصلا ازکجا معلوم که زنده ام . اصلا از کجا معلوم که من اون باشم .اصلا از کجا
معلوم که باشم . . .که اینجا باشم . . . شاید رفته باشم . . .آره شاید خیلی وقته رفته
باشم .ازهمون وقتی که بی معرفت شدم. از همون وقتی که دیگه تِلِف نکردم بهت
. . . از همون وقتی که از تو و از خیلی های دیگه بریدم . . . از وقتی کندم
از این خاک و همه وابستگی هاش
.
.
.
شاید میرم تا آسمونی شم
.
.
.
شاید می رم تا به یه خاک دیگه دل ببندم .
فکر میکنه فقط بلدم وبلاگ آپ کنم . . . خوب می خوام دیگه وب هم آپ نکنم تا
ایندفه با خودش فکر کنه که هیچ کاری بلد نیستم بکنم
پــــــی نوشت : من بی همه حتی برای زندگی کردن هم تنهایم وهمه بی من حتی
نامی کم ندارند . . .
. . . پس از همه می روم تا بی همه ، تنها با تنهایی خود زندگی کنم .
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت
3:29 PM  توسط فروغ
|
زاده شدن
بر نیزه ی تاریک
همچون میلادِ گشاده ی زخمی .
سِفر ِیگانه فرصت را
سراسر
در سلسله پیمودن .
بر شعله خویش
سوختن
تا جرقه واپسین ,
بر شعله حرمتی
که در خاک ِ راهش
یافته اند
بَردگان
این چنین .
این چنین سرخ و لوند
بر خار بوته خون
شکفتن
وین چنین گردن فراز
بر تازیانه زار ِ تحقیر
گذشتن
و راه را تا غایتِ نفرت
بریدن .
آه , از که سخن می گویم ؟
ما بی چرا زنده گانیم
آنان به چرا مرگ ِ خود آگاهانند .
احمــــد شا ملـو 
+ نوشته شده در سه شنبه 10 مرداد1385ساعت
8:6 PM  توسط فروغ
|
.
.
.
آه اسفـــندیارمغـموم !
تو را آن به که چشم فرو پوشـیده باشی .

+ نوشته شده در دوشنبه 9 مرداد1385ساعت
9:33 PM  توسط فروغ
|



















. . . قانا . . . 10 سال تمدن , 10 سال وحشی تر . . . کودکان زیرآوار
فاجعه. . . خشم . . . . تمدن امریکا یی . . . وحشـــیگری . . . سکـوت
مرگبار ! . . . دنیای متمدن ما .

+ نوشته شده در دوشنبه 9 مرداد1385ساعت
12:58 PM  توسط فروغ
|
. . . وهرستاره شبی است
که از تو دورم !
+ نوشته شده در یکشنبه 8 مرداد1385ساعت
1:27 PM  توسط فروغ
|
از کوچه های تو دور می شوم
و سنگینی قدمهای حسرت را
به دوش آینده می کشم
تا عبوری دیگر . . .
+ نوشته شده در شنبه 7 مرداد1385ساعت
3:34 PM  توسط فروغ
|
خورشيد كه تو را با خود برد
آن صبح شوم
فردا آمد , تو , نه
و من تنها گريستم

و تقدير را
نفـهــــــــمـيد م
اينك ,
ماههاست
دل به پيراهني بسته ام
با بوي بلوط و ياس
و ساعتي
كز گرمروز آن حادثه تلخ
مرده است .
تو شكستن قلب مرا نديدي
آه كه خاليت خرابم كرده است .

+ نوشته شده در جمعه 6 مرداد1385ساعت
10:10 AM  توسط فروغ
|
تو گفتی اگه بری خیلی تنها می شم . خنده تلخی زدم و گفتم : خوب من نباشم
یکی دیگه ! تو فقط نگام کردی و من خبرنداشتم که وقتی تو رو تنها می ذارم
, تنها تر از همیشه می شم .

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 مرداد1385ساعت
11:43 AM  توسط فروغ
|
دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد
دلم برای کسی تنگ است
که چشمان قشنگش را

به عمق آبی دریایی واژگون می دوخت
دلم برای کسی تنگ است
که همچون کودکی معصوم
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را نثار من می کرد
کسی که بی من مانده
کسی که با من نیست . . .

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت
4:56 PM  توسط فروغ
|
چه سخت است
در دل گریستن و هیچ نگفتن
وچه دشواراست
اشک غم را در ماتمکده دل جاری ساختن !

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت
4:55 PM  توسط فروغ
|
+ نوشته شده در سه شنبه 3 مرداد1385ساعت
1:43 PM  توسط فروغ
|
به تماشا سوگـند
و به آغاز کـلام
و به پرواز كبوتر از ذهن

واژه ای در سخـن است . . .
+ نوشته شده در دوشنبه 2 مرداد1385ساعت
11:24 AM  توسط فروغ
|
+ نوشته شده در دوشنبه 2 مرداد1385ساعت
8:40 AM  توسط فروغ
|
وقـتي بغـض هـمه ی ايـن روزاي خسته تو گـلوته . . . وقـتي مجبوري جلوي
خـودتو بگــــيري تا براي يه بارم كه شـده بتـــوني حســرت روزاي رفــته رو
مرور كـني . . .

. . . يه گوشه ميشيني ونگاه حسرت بارت روبه سايه خاطرات گذشته ميدوزي .
+ نوشته شده در دوشنبه 2 مرداد1385ساعت
2:29 AM  توسط فروغ
|
.
.
.
من ومــــــــــــا کم شده ایم
خــسته از هـــــــم شده ایم
بنــــده خاک , خاک ناپاک
خالی از معنای آدم شده ایم
.
.
.
+ نوشته شده در دوشنبه 2 مرداد1385ساعت
1:26 AM  توسط فروغ
|